سال هزار و چهارصد از چهاردهم اسفند نود و نه در زندگی من آغاز شد!

نوشتن این کتاب  اولین اقدامی بود که برای سال هزارو چهارصد تعریف کرده بودم. اما همه چیز به طرز پیش بینی ناپذیری دست به دست هم داد تا دو هفته قبل از شروع سال نوشتن را آغاز کنم. در آن زمان حال روحی مساعدی نداشتم و اقداماتم طبق برنامه ام پیش نمی رفت. تا جایی که بعد از پایان آخرین جلسه کلاس آموزشی تحلیل رفتار متقابل و پایان دادن به تمام امور سال نود و نه وسایلم را جمع کردم و از تهران بیرون زدم. احساس می کردم خسته و درمانده هستم و هرچه تلاش می کردم نمی توانستم از پس این احساس بر بیایم. هر راهی که بلد بودم را به کار گرفتم، حتی انکار و نادیده گرفتن. اما درماندگی ام زیاد و پر قدرت تر از قبل با من بود. در واقع من در اعماق قلبم می دانستم چه کاری باید بکنم، من می ترسیدم و نمی خواستم با خودم  مواجه شوم. بعد از اینکه به محل اَمنی رسیدم همه چیز را برای مدتی رها کردم، و پس از مدتی شروع به نوشتن کردم. از لحظه ای که شروع به نوشتن کردم بارها و بارها با هر سرفصلی که گردآوری کرده بودم و هر سرفصلی که خودم آن را فرضیه پردازی کرده ام به دوران های مختلف زندگی ام سفر کردم. سفری سرشار از ترس، خشم، غم و لذت. خاطرات دور و نزیک، شکست ها و موفقیتها، تنها ماندن ها و با هم بودن ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها و... این خاطرات را با تمام وجودم تجربه می کردم و در آنها غرق می شدم. گاهی در کودکِ دبستانی ام غرق می شدم، گاهی در دو روز پیش و گاهی زمان جنگ که برای حفظ جانمان همراه با همسایه هایمان به بیابان های خارج از شهر محل سکونتمان پناه می بردیم. البته من آن زمان خیلی کوچک بودم، ولی چیزهایی هم یادم هست.  نوشتن معجزه زندگی است. با نوشتن است که من و شما جان تازه می گیریم. از زمانی که نوشتن کتاب را شروع کردم، تقریبا روزی ده تا دوازده ساعت می نوشتم. اکنون که در حال نوشتن مقدمه هستم یک روز است که کار نوشتن را تمام کرده ام و وقتی به زمان آغاز سفرِ نوشتن نگاه می کنم، چیزی در من تغییر کرده است. مثل «تولد» می ماند.  از احساس درماندگی ام خبری نیست و جای آن را حس آرامشی همراه با پختگی بیشتر گرفته است. ندایی در درونم می گوید:«من اینجا هستم». گم شدن بین ذهنیت های مختلف احساس ترس و تنهایی را در من می افزاید و پیدا شدن از بین آنها احساس شعف و آرامش را به من هدیه می دهد. از خودم به عنوان یک بزرگسالِ «تقریبا سالم» قدردانم که هوای خودِ تنها، رها شده، عصبانی، دلخور، شاد و آسیب پذیرم را دارم.  جا دارد که اینجا به نکته ای بپردازم،...