«ما نمیتوانیم مشکلات را با همان تفکری حل کنیم که سبب بروز مشکل شده است.» فلسفه کتاب حاضر متأثر از این جمله آلبرت اینشتین است.

تصور کنید چشمانتان را باز میکنید و خود را در دالانی پر پیچ و خم مییابید؛ به هر طرف که میروید راههای هزارتو پیچیدهتر میشوند و تلاش شما برای خروج از این هزارتو بینتیجه میماند. از این سو به آن سو میروید و فریاد کمک سر میدهید تا شاید صدایتان به گوش کسی برسد و به یاریتان بشتابد، اما انگار شما در این هزارتو تنهایید! هرچه فکر میکنید که اینجا کجاست و چطور به اینجا آمدهاید

چیزی به خاطرتان نمیآید.

همینطور که سرگردان به دنبال چاره هستید تا راه خروج را بیابید، خیلی اتفاقی در خروج را میبینید، خوشحال میشوید و با خود میگویید: «خدا را شکر، از این ناکجاآباد خلاص شدم.» و با سرعت به سمت در خروج میدوید. به محض اینکه از آن عبور میکنید با صحنهای حیرتانگیز مواجه میشوید؛ خود را در دالانی پیچیدهتر و بزرگتر مییابید! پس از آن بارها و بارها درهای خروج بسیاری پیش چشم شما نمایان میشود، اما هیچکدام به راه خروج منتهی نمیشود. انگیزه خود را از دست میدهید و سرگردان به حرکت در دالانها ادامه میدهید، چرا که وقتی در حرکت هستید شانس یاف ِتن در خروج بیشتر است، اما از طرفی وقتی به در خروج جدیدی میرسید با خود میگویید: «یک مارپی ِچ هزارتوی دیگر!» همینطور که با احساس يأس و درماندگی از این دالان به آن دالان میروید، متوجه میشوید که در انتهای یکی از دالانها یک برج مراقبت با ارتفاع زیاد وجود دارد. آهسته به برج نزدیک میشوید؛ بهنظر میرسد خالی است. با احتیاط شروع به بالا رفتن از پلههای آن میکنید و سرانجام به بالای بر ِج مراقبت میرسید. از آن بالا راه خروج خودنمایی میکند؛ علاوه بر آن، میبینید که برجهای دیگری نیز وجود دارند. درون برج وسایلی هست که شما را در رسیدن به راه خروج یاری میکند؛ مانند قطبنما، کاغذ،

قلم، نقشه هزار دالان و... 

محمد مهرگان